من هنوز منتظرم

12,500 تومان

وزن 200گرم
سرشناسه : عابد، سمیه، 1359 -‏
‏عنوان و نام پديدآور : من هنوز منتظرم/ مجموعه خاطرات سمیه عابد .
‏مشخصات نشر : تهران: ستاره جاوید، ‏‫۱۳۹۶ .
‏مشخصات ظاهری : ‏‫96ص.‏‫5/14×5/21س‌م.
‏شابک : ‏‫ 7- 6 – 97368- 600-978
‏وضعیت فهرست نویسی : فیپا
‏موضوع : داستان‌های کوتاه فارسی — قرن ۱۴
‏شماره کتابشناسی ملی : ۴۸۱۵۹۷۲

در انبار موجود نمی باشد

توضیحات

برشی از کتاب من هنوز منتظرم اثر سمیه عابد نشر ستاره جاوید

من هنوز منتظرم

چشم که باز می کنم خشکم میزنه. با یه تکون روی تشک می شینم و ذل می زنم به جای خالی بابا. یعنی رفته؟

مامان از صدای آه بلندی که می کشم چشم باز می کنه و مثل همیشه تکرار می کنه: “چه زود بیدار شدی.”

می گم: “مامان! بابا کو؟”

می گه:”کشیک سر کوچه! یادت رفته؟”

آخ جونی می گم و می دوم سمت پله ها. پای راستم به لبه آخرین پله می خوره. اشک توی چشمم جمع می شه ولی این دفعه گریه نمی کنم. هیچ وقت

دوست ندارم اشکامو ببینه.در رو که باز می کنم ازته کوچه دیده می شه- با اورکت همیشگی. براش دست که تکان می دم شروع می کنه به دویدن. قند

توی دلم آب می شه.

صبر می کنم تا برسه. چشم می دوزم به خونه های خالی محله. همه به مسافرت رفتن و محله خلوت ما، خلوت تر شده- که مثل همیشه پای دزدا رو به

اینجا باز کرده. هر شب چند مرد به نوبت سر کوچه کشیک میدن ..دزد…  نباید بترسم. انگشتای پاهام رونگاه می کنم. تکونشون میدم تا گرم بشن. می رسه

و پیشونیمو می بوسه. صورتش یخ کرده، می گه:”صبح به این زودی اومدی جلو در چی کار دختر؟ بدو بریم تو.”

پله ها تمام شده، می خوایم داخل بشیم که برمی گرده و در رو بازمی کنه. ماشینی دم در خونه ما خاموش می شه. دررا که باز می کنه، عموم رو می بینم

که از ماشین پیاده می شه. یادم رفته که سیزده بدره و روز شیطنت تو باغای شهریار.

حاضرمی شیم. سر از پا نمی شناسم. من عاشق وانت سواری ام. ولی دیدن لباسای نظامی ای که بابا پوشیده همه خوشی از یادم می بره. این یعنی ده

روز تمام شده و اون باید برگرده به جبهه. این یعنی یک ماه دوری.

نگاهش بانگاه خیرم گره می خوره. با لبخند همیشگی می گه:”باید بموقع برسم…”

کمی مکث می کنه و ادامه می ده:” ولی تامیدان آزادی باشما میام. خوبه؟”

بغضم رو بزور فرومی خورم. من بچه نظامی ام ومثل بقیه بچه های مثل خودم، می فهمم باید و نباید یعنی چی، قانون یعنی چی، غرور یعنی چی، ولی …

خوش به حال میثم که دو ساله اس وهیچ چی نمی فهمه. هنوز از خوشحالی بالا و پایین می پره. پشت می کنم تا اشک هام رو نبینه. مامان به سمت

آشپزخونه می دوه. بغلم می کنه و می گه:” باشه باهاتون میام  ولی فقط چند ساعت….”

انگار خودش را دلداری می ده چون ادامه می ده:”با چند ساعت تاخیر که اتفاقی نمی افته.”

برای من چند ساعت هم غنیمته. خوشحال راه می افتیم ولی تودل من شمارش معکوس شروع شده. به شهریارکه می رسیم، زنها بساط آش رو علم می

کنن و جوونا توپی رو به هوا پرت می کنن و پی اون می دون؛ ومن با دخترای فامیل بی دلیل دنبال هم می دویم. هر از گاهی نگاه می کنم . هنوز تو جمعه.

خوشحالم. برامون تابی می بنده و به نوبت تاب مون می ده. بعد می ره و دوربین به دست برمی گرده و می خواد کنار بوته های یاس بایستیم تا عکسمون رو

بندازه. با دخترها وایمیستیم وعکس مون رو می گیره. نوبت مسابقه که می شه می گه:” برید و بیست لونه زاغ پیدا کنید! به شرطی که خالی نباشه!”

میریم. یک .دو . سه …. بیست. دوون دوون بر می گردم. ولی …هیچ خبری از اون نیست. رفته.

همه سعی می کنن شادم کنن ولی من بابام رو می خوام .به من شکلات میدن یا حتی سعی می کنن موضوع ناراحتیم رو چیز دیگه ای وانمود کنن.

عمه می گه:” کلاس اولی! غصه نخور! فردا هم تعطیله.”

زن عمو می گه: “حالا خوبه یک روز در میان مدرسه می ری…”

شوهر عمه میگه: “این مگه مدرسه هم میره؟ مگه چند سالشه؟… بیا اینجا ببینم چند سالته…بذار ببینم شست و شش منهای پنجاه و چند؟”

برشی از کتاب من هنوز منتظرم اثر سمیه عابد نشر ستاره جاوید

اطلاعات بیشتر

وزن 200 g

نقد و بررسی‌ها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین کسی باشید که دیدگاهی می نویسد “من هنوز منتظرم”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *