افسانه اوغلان اوچان

26,500 تومان

وزن ۶۵۰
سرشناسه : عابد،عباس،۱۳۳۳
‏عنوان و نام پدیدآور : افسانه اوغلان اوچان/ رمان عباس عابدساوجی
‏مشخصات نشر : تهران،ستاره جاوید،۱۳۹۷
‏مشخصات ظاهری : رقعی۲۰۲ص
‏شابک : ۳-۱۱-۶۲۵۴-۶۲۲-۹۷۸
‏وضعیت فهرست نویسی : فیپا
‏ موضوع : داستان‌های فارسی — قرن ۱۴
موضوع
‏رده بندی کنگره : ‏‫ PIR۸۱۴۸ /الف۱۷الف۷ ۱۳۹۷
‏رده بندی دیویی : ‏‫۸فا۳/۶۲
‏شماره کتابشناسی ملی : ۵۴۷۵۹۴۶
قیمت ۲۶۵۰۰تومان

در انبار موجود نمی باشد

دسته:

توضیحات

برشی از کتاب افسانه اوغلان اوچان نوشته عباس عابد ساوجی نشر ستاره جاوید

آن شب تصمیم گرفتم

تا صبح بیدار بمانم و دو جلد دفتر خاطراتی که بوسیله پست برایم ارسال شده بود را بخوانم. ساعت 9 شب شروع کردم به خواندن اولین دفتر، نوشته بود:«

نرگس کاسه آب را گذاشت روی پله، با یک دست آستینم را گرفت. در حالیکه با پشت دست اشک هایش را پاک می کرد گفت: «داداش، تو را به این وقت

عزیز قسم، بیا از خیر این سفر بگذر، دلم گواهی میده به صلاحت نیست.»

کمی مکث کرد. قصد داشت اثر حرف هایش را در من ببیند، ادامه داد:« دلخوشی سفر به این شهر و اون شهر نیست. آدم باید دلش خوش باشه، و گرنه اگر

شهری را چراغانی کنند که یک نفر را شاد کنند، نمی تونن دل افسردۀ اونو شاد کنند! اما اگر دلی شیدا شد، می تونه با شمعی، شهری رو  شهر آشوب

بشه!.»

جمشید ناظر گفتگوی ما بود

رویش را برگرداند و چند قدم دور شد تا نرگس آنچه در دل دارد بی پرده بیرون بریزد شاید بتواند مرا از رفتن منصرف کند.

گفتم نرگس، مگه تو خودت مرا با آن حال و روز بد به بیمارستان نرسوندی و بستریم نکردی؟ آنهم با آن ماجراهای عجیب و غریبی که تعریف کردی. منکه حال

خودم را نمی فهمیدم، اصلا”متوجه نشدم چی به چی هست تو خودت…

حرفم را قطع کرد گفت:« هرکسی در اثر یک بیماری اضطراری، ممکنه راهی بیمارستان بشه، قرار نیست برای هر بیماری، مردم خونه و زندگی شون را وِل

کنند آوارۀ دیارغربت بشن.»

اشک جلوی چشمانش را می گرفت و او با پشت دستش تند تند آنرا پاک  می کرد. به عنوان اتمام حجت گفتم، خونه رو که اجاره دادم، بلیط اتوبوس را هم

گرفتم، آقایوسف هم مقدمات کارم را در روستاشون فراهم کرده، بنابراین همه چیز برای رفتنم تدارک دیده شده، حالا دیگه باید برم. در ضمن، قصد ندارم تا ابد

اونجا موندگار بشم. هر چند وقت یکبارمیام بهتون سر میزنم. اگر صبور باشی و بیتابی نکنی، ماه به ماه نبودنم براتون عادت میشه…!.

مانند کسی که دلش شکسته باشد

و نتواند  نفرین کند آه کشید و گفت: « گاهی فرصت ها می سوزن و از بین میرن. بعد از سوختن اونها، مشتی خاکستر

به عنوان افسوس کف دستت می مونه  که نمی دونی چیکارش کنی. حالا که نمی تونی بمونی برو، خدا نگهدارت.»

بغض اش دوباره مانند رعد و برقی که چند لحظه پشت ابر پنهان شده باشد، شروع کرد به غریدن. هِق هِق گریه اش همراه کاسه آبی که پشت سرم پاشید،

در فضای خالی کوچه پیچید.

جمشید بخاطر غرور مردانه اش، نخواست اشک هایش را ببینم. بدون آنکه به صورتش نگاه کنم، او را در آغوش گرفتم بوسیدم و سوار تاکسی که بیرون در

منتظرم بود شدم…».

برشی از کتاب افسانه اوغلان اوچان نوشته عباس عابد ساوجی نشر ستاره جاوید

اطلاعات بیشتر

وزن 650 g

نقد و بررسی‌ها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین کسی باشید که دیدگاهی می نویسد “افسانه اوغلان اوچان”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *