رقص خیال

برشی از کتاب رقص خیال نوشته نسیبه توفیقی

رقص خیال

میزشش نفره

برف تند و تیز می بارد. باد هم شدّت می گیرد. نک دماغم یخ می زند. این طرف و آن طرف خیابان را نگاه می اندازم. پرنده پر نمی زند. جعبه دابل ها را از صندوق عقب ماشین برمی دارم و پله ها را با عجله بالا می روم. کلید را در قفل می چرخانم و درب مغازه را باز می کنم. گرمای مطبوعی روی صورتم می نشیند. جعبه را روی پیشخوان می گذارم و دستهایم را به هم می مالم و کف آنها ها می کنم.

آسمان خاکستری

آسمان خاکستری رنگ داخل مغازه را تاریک تر کرده است. شروع می کنم به زدن کلیدها. با هر ضربه، به سمت شش لوسترتک شاخه، سر می چرخانم. اما یکی از لامپ ها سوخته است. با خودم می گویم:« دهه.عجب روزی. همین رو کم داشتم.»

رقص نور شیشه سراسری مغازه را روشن می کنم. البته بعید می دانم در این هوای برفی کسی به اینجا بیاید تا قهوه و کاپوچینو بخورد.

ساعت مچی

ساعت مچی ام حوالی ظهر را نشان می دهد. می گویم:« خوب شد بهروز نیست که ببینه دیر اومدم.» بهروز برادر کوچکم در سرمایه و اداره کافی شاپ با من شریک است. هرچند بارها از زیر کار در می رود ولی هرگز این کوتاهی اش را به رویش نمی آورم. بعضی روزها  به تنهایی اینجا را اداره می کنم.

به لامپ سوخته اعتنایی نمی کنم. در فضای تاریک و کم نور، موزیک ملایمی را روشن می کنم. صندلی های چهار طرف میزها را توتر می دهم. روی تمام میزها دستمال نم دار می کشم. اما برای مرتب کردن میز شش نفره روبروی پنجره سراسری رو به خیابان، تعلل می کنم.

میزی که پاتوق کتایون و دوستانش می شد. هیچ تمایلی برای مرتب کردنش ندارم. ناچارم. دست می کشم روی میزو در همان حال از شیشه به پارک روبروی خیابان نگاه می کنم. شاخه های درختان از سنگینی برف خم شده اند. ماشینهای کنار پارک یک وجب برف روی آنها نشسته است.

کتاب رقص خیال را از اینجا تهیه کنید

تهران از طهران

برشی از کتاب تهران از طهران نوشته شهره قائم مقامی

برشی از کتاب تهران از طهران

باران بهاری

جمع سه نفری گرم وصمیمانه ای داریم.بیژن،هادی،ومن. بیژن یک کلام ازحال مامی پرسد ویک کلام ازحال خودش درآمریکامی گویدوبرمی گردد به گذشته.ماهم یک کلام ازحال اومی پرسیم ویک کلام از حال خودمان می گوییم وبرمی گردیم به گذشته.

خاله جان می گفت”وقتی تواینجایی،خیالم راحته که بیژن بازی های خطرناک نمی کنه ودلم کمترشورمی زنه که نکنه هرلحظه باسروکله ودست وپای زخمی یا شکسته بیادخونه”هواکه خوب بود،گوشه حیاط بایک ملافه یا چادرنماز یک چادرمی زدیم ومی شدیم دوتاشکارچی یادوتاجهانگردکه گاهی درصحرابودیم وگاهی درجنگلهای آمازون.بستگی به این داشت که زیردرختها ودرسایه چادربزنیم یادرگوشه بی درخت وزیرآفتاب.گربه هایی که ازسردیواررد می شدند ویادرحیاط میو میو می کردند،می شدند ببروشیروپلنگ های وحشی این مناطق.وگاهی هم که تارزان بازی می کردیم،یکی ازآنها نقش چیتا میمون تارزان راداشت که بایک پیشده گفتن فرارمی کردوازدیواریادرخت می رفت بالا،وبایک پیش پیش گفتن می خزید داخل چادر.

بیژن پای تلفن گفته بود”ناهید جان نمی دونی چقدردلم برای بچگی هامون تنگ شده؟اون وقتها که من وتوولپی وببعی صبح تاشب هم ولمون می کردن،بلدبودیم بازی کنیم وچقدرهم خوش بودیم!”وقتی لپی وببعی پسرهای همسایه دیواربه دیوارخانه خاله جان اینها می امدند انجا،معمولا من رییس قبیله زنان امازون می شدم وباید به افراد خیالی قبیله ام که همه زن ودختر بودند،دستورمی دادم  آن سه مرد تازه وارد وبیگانه  رااسیرکنند.وهرباریک داستان جدید می افریدیم.

بیژن می گوید”خب،شام چی می خورید؟می خوام زنگ بزنم بیارن.کباب؟باقالی پلو؟پیتزا؟همبرگر؟چی؟” من فقط نگاه می کنم وهادی می گوید”هیچی.من که سیرسیرم.خیلی دیر ناهارخوردم.مگه توگرسنه ای؟

تهران از طهران را از اینجا تهیه کنید

 

در ساحل به دنبالت می گشتم

برشی از کتاب در ساحل به دنبالت می گشتم نوشته ساراقبادلو

در کتاب در ساحل به دنبالت می گشتم می خوانیم

فصل ۱

عقربه های ساعت جلو نمی رفت کلافه ام می کرد، گویا ساعت هم مانند من خسته شده بود. کاش می توانستم عقربه ها را  جلو می کشیدم. احساس خستگی مدت هاست در وجودم ریشه کرده است.به کلاس برگشتم و به سمت کمد آموزشی ام رفتم و خودم را با کتاب ها مشغول کردم تا متوجه زمان نشوم شاید حالم کمی بهتر شود که ناگهان صدایی به گوشم رسید

که می گفت:

« خانم یاری، خانم یاری…» صورتم را به عقب چرخاندم، چشمم به احسان افتاد.  می گفت:« من دیگه نمی خوام بیام مدرسه.»با ابروهای در هم گره خورده و متعجب گفتم، تو یکی از بهترین شاگردهای کلاس هستی، حیفه درس رو رها کنی. دلم می خواد دلیل نیومدنت رو بدونم. اما او حرفی نزد. می خواستم چیزی را که از چند هفته پیش در فکرم بود به او بگویم. توانسته بودم احساسات و رفتارش را مهار کنم.

دست های استخوانی

و نحیفش را به عنوان نیایش بالا گرفت و زمان درازی به همان حال باقی ماند. نگاهش کردم و لبخندی زدم اما او توجهی نکرد.به چشمان درشت قهوه ای و پوست گندمگون و ابروهای کوتاه و پرپشتش زل زدم و سر صحبت را باز کردم گفتم، بالاخره میگی چه اتفاقی افتاده؟ نگرانت هستم.اشک در چشمانش پرشد ادامه داد:« می خوام برم سر چهار راه ها فال بفروشم! دلم نمی خواد مادرم کار کنه. او بیمار شده هزینه های پزشکی بالاست.»

اما پدرم…

گفتم، نگران نباش. مادرت خوب میشه، با غصه خوردن تو چیزی درست نمیشه، باید به درس خوندن ادامه بدی هر روز هم بیای مدرسه.سرش را پایین انداخت و رفت. به طرف دستشویی رفتم و آبی به سرو صورتم زدم. احساس کردم قطرات آب تمام وجودم را شست و شو داد سبک شدم. ساعتم را نگاه کردم موقع رفتن بود. وسط پیاده رو قدم می زدم چشمم به مادر احسان افتاد.از ضعف و خستگی رنگ باخته بود. چشمانش مثل دو سوراخ سیاه میان سفیدی صورتش گم شده بود!.

کتاب در ساحل به دنبالت می گشتم را از اینجا تهیه کنید

مادام رکامیه

برشی از کتاب نمایشنامه مادام رکامیه نوشته پیام سمواتی

مادام رکامیه

شخصیت های نمایشنامه:

مادام ژولیت رکامیه، همسر ژاک رکامیه بانکدار

مادام ژرمن دوستال، دوست ژولیت

بنژامن کنستان، معشوق مادام دوستال

متیو دومونمورانسی، دوک سلطنت طلب

پرنس آوگوست، برادرزاده فردریک پادشاه پروس

دوشس ژونو آبرانتس، دوست مادام رکامیه و مادام دوستال

دوک ژاک دوبروی، مخالف سیاسی ناپلئون

دوشس لوییز دوبروی، همسر دوک

ژان، خدمتکار

شارلوت، خدمتکار

محل وقوع ماجرا: قصر نکر (مادام دوستال) در کوپه سوییس

زمان وقوع ماجرا: سال ۱۸۰۷ زمان امپراتوری ناپلئون

پرده اول

[اتاق نشیمن قصر نکر، مبل های راحتی در وسط و شعله کم آتش در شومینه. چیدمان به سبک فرانسوی است با ترکیب رنگ های قهوه ای. مادام دوستال و دوک دومونمورانسی هر کدام روی مبلی نشسته اند.]

مادام               آه دوک عزیز باور کنید در اشتباه هستید. نیازی به گفتن نیست که من هم مانند شما با ناپلئون مخالفم اما بازگشت بوربون ها چاره کار نیست. پدر من هم به لویی شانزدهم خدمت کرد و هم به انقلاب و خود من همگام و همراه با همه این دوره ها بوده ام. خیلی از همراهان و دوستان من در این زمان ها تا همین امپراتوری ناپلئون بازداشت یا اعدام شدند.

متیو                   حرف شما را می فهمم  اما برای کسی که امتیازات اشرافی اش را انقلاب از او گرفت و سلسله جدید هم او را بازی نمی دهد بهترین راه حل بازگشت به گذشته است. خود شما خیلی خوب می دانید که یک دوک در زمان بوربون ها چه قدرت و ثروتی در اختیار داشت.

ژرمن                 بله خیلی خوب می دانم اما متوجه باشید که با این قدرتی که ناپلئون بعنوان امپراتور دارد بازگشت سلسله قبلی کار سخت که نه، تقریبا غیر ممکن است. طرفداران او در بین مردم و سیاستمداران کم نیستند و بیشتر مخالفت ها هم در جهت اصلاحات سیاسی است و نه تغییر حکومت. یک چیزی را می دانید دوک، زمانی که ناپلئون بعنوان کنسول اول در حال قدرت گرفتن بود از او خوشم می آمد و از پیروزی هایش لذت می بردم. او را مردی می دیدم که می توانست فرانسه را دوباره بسازد. هنوز هم همین حس را داشتم اگر تمایلات استبدادی اش کار را به اینجا نکشانده بود.

[دوک و دوشس دوبروی وارد سالن نشیمن می شوند.]

کتاب مادام رکامیه را از اینجا تهیه کنید

طهران تا تهران

برشی از کتاب طهران تا تهران نوشته شهره قائم مقامی

در کتاب طهران تا تهران می خوانیم

از تهرانمثلث ناهنجار

زن جوان به آرامی بقچه ای راکه  یک دست لباس ویک چارقد دران گذاشته است،وپشت پرده اتاق پنهان کرده برمی دارد.گوشه دستمال بسته ای راهم که از آن زده بیرون، تومیکندوگره بقچه رامحکم می کند. درمیان دستمال یک چنگه توت خشک ریخته ویک چنگه پنیرخیکی،که مالیده است روی یک قرص نان.دوقرص نان وکمی هم مویزدر گوشه دیگر بقچه گره زده است.چادرآبی رنگش راکه دیگر زیاد آبی نیست وچیزی بین آبی  وخاکستری شده است برسرمی اندازد وبقچه به بغل وپاورچین می رود به ایوان وازچندپله پایین،چوب کلفتی راهم که گوشه دیوار است به دست می گیرد.سگ خانگیشان واقی می کند وپوزه به زمین می مالدوشروع می کندبه خرناس های ارام واهسته.اوخودش رامی کشد پشت درخت بزرگ گردوی وسط حیاط وباترس نگاهی به پنجره می اندازد که نکند همان واق اول پدرش رابیدار کرده باشد.اما اگر هم بیدار کرده باشد،خوشبختانه به پشت پنجره نیامده که اوراببیند.

زیبنده هم ازروزپیش گفته است

“نترس.توبرو من هواتو دارم.تابخوادبفهمه، تورفتی ورسیدی به کاروان.تازه اون موقع هم اولش که متوجه نمی شه توکجایی؟منم می گم رفته رخت بشوره،رفته گوسفند بدوشه، به مرغ وخروس ها دونه بده” زن جوان هرچه را که دردست داردمی گذارد زمین و کلون چوبی درکوچه رادودستی می کشد که صدا نکند.وسایلش رابرمی دارد،ویک لته دررا انقدربازمی کند که بتواند ازلایش ردشود.انگاه باشتاب خانه رادورمی زند تاخودراازبیراهه به جاده برساند.دلش پرمی زندکه از راه اصلی برودتانزدیک میدان ده نگاه دیگری به خانه پدرشوهرش بیندازد.به یاد روزهاوشبهایی که باخسرودریکی ازاتاقهای آن زندگی می کردند!.. اما می ترسدکسی اورا ببیند وچیزی بپرسد، واونتوانددروغ بگوید.

_ خداجون چی می شد اگر به منم یه بچه می دادی؟مگه بنده هات خیلی می شدن؟

کتاب طهران تا تهران را از اینجا تهیه کنید

پهلوانان دژباد

برشی از کتاب پهلوانان دژباد نوشته ابوالحسن درویشی مزنگی

 

پهلوانان دژباد

مغولها آمدند

بهار آمده بود و دامنه کوه پرشده بود از سبزه و گل. گوسفندها که چند ماهی علف تازه نخورده بودند، بااشتها می‌چریدند.پسرک چوپان زیر درخت دراز کشیده بود و به شکوفه‌های صورتی‌رنگی نگاه می‌کرد که با نسیم ملایم بهاری از شاخه جدا می‌شدند و چرخ‌زنان به زمین می‌افتادند.دلش گرفته بود. این کوه را با دامنه سرسبز و درخت‌های پرشکوفه دوست داشت. پدرش گفته بود مغول‌ها نزدیک شده‌اند و آن‌ها باید ازآنجا بروند.

کسانی که از شهرها و روستاهای دورتر به‌طرف نیشابور فرار می‌کردند،

می‌گفتند مغول‌ها همه را می‌کشند و حتی به حیوان‌ها هم رحم نمی‌کنند. می‌گفتند سلطان هم با همه سربازهایش از ترس مغول‌ها فرار کرده است. چند روز بود که او در جاده پایین کوه، مردم بسیاری را می‌دید که وسایل زندگی خود را بار گاری‌ها و اسب‌ها کرده بودند و به‌طرف نیشابور می‌رفتند. پدرش گفته بود که آن‌ها هم باید فردا صبح، هرچه رادارند جمع کنند و ازآنجا بروند.

از خیال ترک این دامنه سرسبز و زیبا که هر سنگ و بوته‌اش را می‌شناخت، ناراحت بود.

نی را روی لبش گذاشت تا شاید غمش را در صدای آن فراموش کند. صدای غمناک نی در دامنه کوه پیچید تا اندوه دل پسرک چوپان را به گوش همه‌چیزهایی که فردا از آن‌ها دور می‌شد، برساند. گویی از این طریق می‌خواست با کوه و دشت، درخت و سبزه، سنگ و صخره خداحافظی کند و ناخرسندی خود را از این جدایی به گوش آن‌ها برساند.

صدای پارس سگ گله،

پسرک را که در آوای غمگین نی غرق شده بود، به خود آورد. حتماً باز یکی از بره‌ها بازیگوشی کرده و از گله جدا شده بود. “یک گوش”، سگش، هر وقت یکی از گوسفندها از گله جدا می‌شد، سروصدا می‌کرد تا او را خبر کند.پسرک به‌آرامی سرش را بلند کرد و نگاهی به پایین‌تر، جایی که گله می‌چرید، انداخت. وقتی دید چهار سوار به‌طرف گله می‌آیند، خیلی تعجب کرد. تا آن روز سوارهایی به این شکل و قیافه ندیده بود؛ پس یک گوش به خاطر دیدن این غریبه‌ها بود که پارس می‌کرد.

پهلوانان دژباد را از اینجا تهیه کنید

 

گور خواب

برشی از کتاب رمان گور خواب نوشته محمد جوانبخت

 

کتاب رمان طنز و اجتماعی گور خواب کتابی ست بسیار جذاب و دلنشین که با هم برشی از آن را به خوانش می گیریم

گور خواب:

به‌ پیرمرد گفتم

«شما هم مثل من به بعضی از اصول اخلاقی پایبندید؟» گفت «نه!» به بیرون نگاهی انداخت و چشمانش را بست. بیرون باد شدیدی می‌وزید. کپه‌ی خاری همپای اتوبوس می‌آمد طوری که انگار فریاد می‌زد «نگاهم کنید من هم دارم با شما می‌آم، نگاهم کنید من از ریشه کنده‌م و با شما اومده‌م ولی شما بی‌شرف‌ها نگاهم نمی‌کنید!» دلم می‌خواست به کپه‌ی خار طوری می‌فهماندم که او را می‌بینم و بابت این کارش تحسینش می‌کنم؛ اما کپه‌ی خار خسته شد، یا دیگر باد نوزید، او پشت یک تیر برق متوقف شد. شاید آن‌جا عاشق کلاغ بی‌سر و پایی می‌شد که روی سیم برق، بالای سرش نشسته بود.

گرچه کپه‌ی خار توان ابراز علاقه به آن کلاغ را نداشت،

اما کلاغ شاید مفهوم این عشق را دریافت می‌کرد و روی او می‌شاشید، مطمئن نبودم که کلاغ‌ها می‌توانند بشاشند یا نه؟! اما این را مطمئن بودم که کپه‌ی خار برای کلاغ‌ها فقط یک کپه خار است. شاید سوسکی زیر کپه‌ی خار استراحت می‌کرد، اما چه فایده؟! همان موقع که کلاغ می‌شاشید سوسک هم می‌مرد! ای‌کاش همان موقع که از ریشه جداشده بود مرده بود، لااقل اگر این‌طور فکر می‌کردم کمتر ناراحت می‌شدم، اما نه! داستان را باید همان‌گونه که اتفاق افتاده روایت کرد. دلم می‌خواست تمام درختان جنگل‌های دنیا را قطع کنم، با آن‌ها کاغذ بسازم و داستان تک‌تک بوته‌های خار بیابان‌های دنیا را بنویسم.

 دوتا قرص آلاپرازولامِ نیم را با اندک آبی بلعیدم.

خیلی وقت بود که امیدم ازدست‌رفته بود، اما هرگز وقتِ هیچ رفتنی کم نیاورده بودم و همیشه با رفتن پایه بودم اما با آمدن نه! در این فکر بودم که رفتن با آمدن برای من چه فرقی دارد؟ و برای این سؤالم دنبال یک جواب قانع کننده می‌گشتم که سر پیرمرد افتاد روی شانه‌ام، سرش بوی گوسفند می‌داد. بی تفاوت به کله‌ی روی شانه‌ام، تکیه دادم و چشمانم را بستم، خواب دیدم، عده‌ای نشسته و به من می‌خندیدند، چرا؟ نمی‌دانم!

چراغ داخل اتوبوس روشن شد،

در ادامه کتاب گور خواب می خوانیم

اتوبوس می‌خواست سوخت‌گیری کند. همراه با لمپن‌هایِ صندلی‌های پشتی که کورمال‌کورمال از اتوبوس پیاده می‌شدند، پیاده شدم و همراهشان سیگارم را روشن کردم. مأمور پمپ‌بنزین به ما بدوبیراه گفت ما هم رفتیم جلوی مستراح و سیگارمان را کشیدیم. لمپن‌ها به هم فحش ناموسی می‌دادند، شوخی‌های رکیک می‌کردند. اگر خودم را کنار می‌کشیدم در برابرم موضع می‌گرفتند. گاهی که به من نگاه می‌کردند، لبخند بی‌مزه‌ای تحویلشان می‌دادم. همین کافی بود تا ثابت کنم قصد اعلام جنگ با آن‌ها را ندارم، البته خب همه‌شان هم از من کوچک‌تر بودند،

سرووضعم هم زیاد خوب نبود

که برای عرض‌اندام چیز خاصی داشته باشم. سگ ولگردی لنگ‌لنگان آمد سمتمان، وقتی ما را دید ناامیدانه راهش را کج کرد و رفت، لمپن‌ها با سنگ او را زدند. از کارشان خوشم نیامد و چون آن‌ها به نظر من اهمیتی ندادند من هم بی‌اعتنا به سیگارم پک عمیقی زدم، طوری که تمام دود جذب ریه‌ام شد و غباری نامحسوس را بازدم کردم. خیره به آینه‌ی شکسته‌ی مستراح بودم که دیدم لمپن‌ها سوار شدند. من هم کشان‌کشان پیکر خسته‌ام را فرستادم توی اتوبوس. هوای اتوبوس آکنده بود از بوی نم و عرق و استفراغ یا باد شکم. پیرمرد روی صندلی من پهن‌شده بود، سرش را از روی صندلی بلند کردم، گردن باریک و درازش کش آمد. شانه‌اش را تکان دادم و گفتم «هی عمو!» تکان شدیدی خورد، راست نشست و حیران پرسید «چه وقته؟» به ساعت نگاه کردم و گفتم «ده ونیم.»

وقتی اتوبوس توی چاله‌چوله‌های جاده می‌افتاد،

قوطی هسته‌ی سیبم بدجوری صدا می‌داد. یکی از تی‌شرت‌هایم را دورش پیچیدم و آن را چپاندم ته ساک. با بلند شدنم جا را برای ولو شدن مجدد پیرمرد باز کردم. صدای خروپف تمام اتوبوس را پرکرده بود. راننده ویراژ می‌داد و فکر به سقوط ته دره، قند در دلم آب می‌کرد. در این خیال بودم که یک نفر داشت جسد ازهم‌گسیخته‌ام را با بیل تویِ کیسه پلاستیکِ نارنجی‌رنگِ دستِ نفر دوم می‌ریخت. دومی به اولی می‌گفت «این یارو که سه تا دست نداشته! چرا سه تا دست انداختی تو پلاستیکش؟ یالا یکی از دست‌ها رو دربیار، آخر کار دست کم می‌آریم.» و نفر دوم دست راست من را درمی‌آورد و می‌انداخت در کیسه‌ی پیرمرد که همچنان خواب بود، فقط یک دست داشت و به‌جای خروپف در کیسه‌اش صدای وزوز مگس می‌آمد.

چند سالی بود که همه‌ی سفرهایم دو دلیل داشتند و همیشه دلیل اول،

احتمال سقوط یا تصادف بود. کله‌ی پیرمرد را با بی‌رغبتی از روی صندلی‌ جمع کردم و با دلخوری تمرگیدم. روی باسنم احساس خیسی کردم. مطمئن نبودم آیا می‌توانم از باسن هم ادرار کنم یا نه؟ شاید این ویژگی من بود! مثل بعضی‌ها که می‌توانند شیشه بخورند یا بدنشان نسبت به برق مقاوم است یا زنی که می‌تواند با موهایش یک کفی با بار ده تُن را بکشد، من هم شاید یک ویژگی منحصربه‌فرد کشف نشده داشتم، این‌که می‌توانستم از پشت ‌هم ادرار کنم. بلند شدم و دستی به باسنم زدم، ولی متأسفانه کار من نبود و آرزوی ادرار از باسن را باید با خود به گور می‌بردم، بله عامل خیسی را کشف کردم: آب دهان پیرمرد!

صبح از پیرمرد با کنایه‌ای محسوس پرسیدم

«دائم‌السفر هستی عمو؟ خیلی راحت خوابیدی؟» پاسخ داد «نه!» نفهمیدم این «نه!» پاسخ کدام قسمت سؤالم بود. پیرمرد که انگار تازه به او ((نه گفتن)) را یاد داده بودند به حال خود رها کردم.

از انتشارات ستاره جاوید دیدن کنید 

برای تهیه کتاب رمان گور خواب اینجا را کلیک کنید

 

برشی ازکتاب شکیلا

برشی از کتاب شکیلا(داستان کوتاه) نوشته سیما رستم خانی

داستان شکیلا

برشی از داستان: شوهرم توی دست‌هایم مرد. از یک بگو مگوی پیچیده شروع شد اما سعی کردم ساده‌اش کنم. تا این‌که یک روز دوباره همه چیز پیچیده شد،

حتی قدرت درون دست‌هایم به طور بی‌سابقه‌ای اوج گرفت.

آن روز وقتی ازخواب بیدارشدم. بدجوری دمغ بودم. نمی‌دانم زیاد خوابیده بودم یا زیاد گرسنه بودم. دلم شورمی‌زد.

می‌دانستم که صبحانه تمام شده است. اما به خودم جرئت دادم و رفتم توی اتاق مدیر.

تو صورت تک تکشون نگاه کردم. رنگ‌های سفید تو قاب مقنعه‌های سیاه به نظر پریده و بی رمق می‌آمد.

مدیر به ساعت نگاه کرد. لب‌های قیطانی‌اش را به هم فشرد.

« بچه‌ها ساعت هشت بیدارشده‌اند. ورزششون هم کرده‌اند. اما تو چی؟»

از پشت میزش بلند شد و به سمت من آمد. با دستش روی سینه‌ام فشارداد.عقب عقب رفتم، پایم گیرکرد به لبه‌ی در، افتادم زمین.

«برو بیرون.»

«من صبحونه می‌خوام. گرسنمه.»

مربی ورزش سعی کرد مرا بلند کند. با دست کنارش زدم. پا به زمین کوبیدم و بیشتر فریاد زدم.

« صبحونه حق منه. من حقم رو می‌خوام.»

همه ایستاده بودند و نگاهم می‌کردند. مربی‌ها درگوشی حرف می‌زدند. مدیر جلوتر آمد. دستش را توی موهایم کرد.

صدای من دیگر فریاد نبود. ضجه بود. دخترها حظ می‌کردند. روزشان از یکنواختی درآمده بود.

اما من فقط به صبحانه فکر می‌کردم. مربی ورزش یک برگ دستمال کاغذی به من داد گفت: « لبت رو پاک کن.»

دستم را به لبم کشیدم.

پراز خون بود. ترسیدم. مادرم را فریاد  زدم.  نگهبان هم آمد. آن‌هایی که روسری نداشتند، دویدند داخل ساختمان.

به قوزکم کوبید و گفت:«چرا مثل سگ زوزه می‌کشی؟ اگرنمی‌تونی بفهمی! زنگ بزنم مرکز تا بفهموننت؟»

من مادر مادر می‌گفتم،که مربی ورزش نگاهی به مدیر کرد. دو تایی من را گرفتند که بلند کنند.

اما زورشان نرسید. فریاد می‌زدم. نگهبان مرا نگاه می‌کرد. تیزی نگاهش را حس می‌کردم.

اسلحه‌ی روی کمرش یادم انداخت که اینجا خانه‌ی من نیست. چقدر دلم خانه می‌خواست.

دوباره مادرم را صدا زدم. نگهبان مانتوام را ازپشت گرفت و روی زمین کشید، مثل سطل چرخدار.

«من فقط گرسنمه. شما باید حق من رو بدید. »

خانم دلاوری گفت:«ببر بندازش توی توالت ته باغ. در رو از پشت ببند. خودش ساکت می‌شه.»

برشی از داستان

شکیلا را از فروشگاه انتشارات ستاره جاوید تهیه کنید