نقدکتاب نقاشی خط خطی اثر خانم فریبا امیر اسکندری در فرهنگسرای طبیعت

نقدکتاب نقاشی خط خطی اثر خانم فریبا امیر اسکندری در فرهنگسرای طبیعت

مراسم نقد و بررسی کتاب نقاشی خط خطی اثر خانم فریبا امیر اسکندری در انجمن ادبی هفت آسمان با مدیریت خانم عارفه روئین در فرهنگسرای طبیعت- پارک چمران

کرج در مورخه پنج شنبه ۲۹ آذر ماه ۹۷ انجام گردید.منتقدین خانم عارفه روئین و خانم لیلی خجسته به نقد و بررسی اثر پرداختند…

باز احساس می کنم

باز احساس می کنم برای رسیدن به تو باید از میان آجر و سیمان

و چهار دیواری که دور خود بافته ام بیرون بیام

و در میان زمین و هوا و آسمان حل شوم و بیرون می آیم

قدم در وسط سینه ی پاییز می گذارم ،

هنوز مدهوش هوای طنازی هستم که تقلا می کند

از لای پالتو و پوششم بگذرد و پوستم را به بازی بگیرد ،

چشمم روی پر یک پروانه ی کوچک پارچه ای

که روی زمین افتاده از چرخیدن می ایست

خم می شوم و پروانه ی کوچک را میان مشتم می گیرم

و زودتر از پروانه ، پاهای خودم از زمین کنده می شوند

و شروع به پرواز می کنم

و شروع به پرواز می کنم ….آنقدر همراه تو در آسمان آبی خیال پر می زنم

تا ار تلاطم بیفتم و آرام شوم …..آرام آرام

و آنگاه باز راه امن گاه خود را پیش می گیرم و راهی خانه می شوم

بعد از ظهر برای نقد کتابم باید راهی کرج شوم

چه هنگامی که سوار ماشین هستم

و چه آنوقت که در جایگاه منتقدین  نشسته ام

هیچ دلهره ای ندارم ،

چون می دانم که تو هم در کنارم نشسته ای

دو تا از داستانهای کتاب را می خوانم ،

شوق و تحسین

شوق و تحسین را در چشم مدعوین می بینم

و منتقدین اتفاق نظر دارند که همه ی داستانهای کتاب قابل تامل و تاثیرگذار هستند

و با نگاهی نو و بدون تکرار و کلیشه …..

فقط باید از نظر ویرایشی مقداری دقت به خرج داده می شد

و من ایمان دارم این کلمات را تو به آنها دیکته کردی

تا من همچنان دلگرم به قلمم شوم و بنویسم و بنویسم

بعد از پایان مراسم کادوی کوچکی به یکی از منتقدین

که می دانم سالگشت تولدش هست می دهم

و شریک ذوق و شادیش می شوم

از فرهنگسرا بیرون میاییم …. باران یک نفس می بارد

منتقد هم با من تا پایانه همراه می شود

منتقد هم با من تا پایانه همراه می شود او باید سوار مترو شود

و سمت تهران برود و من سوار تاکسی و راهی اندیشه به پایانه می رسیم

در حالیکه از نوک مو و دماغ و سر آستین و لبه ی مانتوهایمان آب چکه می کند…

انگار ما هم می باریم و من نمی دانم در لابلای حرفهایم

چه چیزی از تو می گویم که منتقد ذوق زده دو دستم را میان دستانش می گیرد

تکان می دهد و می گوید : من از خدا مشاور خواسته بودم…همین دیشب!…

تو آن مشاوری !…تو را خدا فرستاده ؟!

هاج و واج نگاهش می کنم یعنی تو واقعا مرا مامور کمک به او کرده ای….

شاید او ماموریست از طرف تو برای من !!!

زیر راه پله ی پل عابر دو جوان آتش روشن کرده اند ،

به سمتشان می رویم و اجازه می گیریم تا گرم شویم

منتقد…..چرا منتقد می گویم نامش لیلی است… یعنی او خود عشق است ؟!…..

لیلی مثل باران یکریز حرف می زند

لیلی مثل باران یکریز حرف می زند

مهی را که از سوراخ های دماغ و دهانمان بیرون می زند

و روی شعله های آتش می رقصد را می بینم

کنار آتش پر از آدمهای خیس می شود ،

لیلی معذب شده ، نمی تواند حرف بزند ،

دو جوان صاحب آتش هم دور ایستاده اند ،

آنها را به سمت آتششان دعوت می کنیم

وخود سمت سایبان ایستگاه تاکسی می رویم

و سایبان بی شباهت به آبکش نیست و خودش هم می بارد

ولی ما بی خیال ، روی صندلی خیسش می نشینیم …

دستهایمان را به هم گره زده ایم

تا کمتر بلرزیم و از درون پر از شوریم و اشتیاق….

از تو می گوییم و از تو می گوییم

یکدفعه لیلی می گوید :

یکدفعه لیلی می گوید : دقت کردی بعد از هر سختی آدم چقدر به خدا نزدیک می شود ؟!

لیلی نمی بیند وقتی که مشغول جواب ندادن و سکوت هستم از دو حفره ی چشمم آب می جوشد

و باران روی صورتم را می شویدبلند می شوم …..لیلی جان حرف زیاد است ولی باید برویم

لیلی سمت مترو می رود و من سوی تاکسی به اندیشه که می رسم ، باران هم همراه من آمده است ..

باید یک خط دیگر تاکسی سوار شوم تا به خانه برسم منتظر هستم

یک ماشین شخصی نگه می دارد ،

یک ماشین شخصی نگه می دارد ،

دو نوجوان که کنار من هستند

سرشان را داخل شیشه ی ماشین می کنند

و به راننده می گویند : ما خیس شدیم ، پول ماشین هم نداریم ،

می شود سوار شویم ؟جواب را می شنوم ، سوار شوید

من هم سوار می شوم ، وقتی دو نو جوان پیاده می شوند

پول را سمت راننده می گیرم : می شود سه نفر حساب کنید ؟…

راننده می پرسد :چرا سه نفر ؟!

راننده می پرسد :چرا سه نفر ؟!

می گویم می خواهم پول آن دو مسافر را هم حساب کنم

راننده لبخند می زند : خانم از صبح کار کرده و خسته ام …دیگر این اجر کم را هم شما از من نگیر

تشکر می کنم و برایش آرزوی هزار هزار برکت می کنم و از ماشین پیاده می شوم

چرا امروز همه یکجوری شده اند ؟!

چرا امروز همه یکجوری شده اند ؟!…..یک جور خوب ….یعنی باران تمام منیت ها را شسته ؟!

جلوی در خانه هستم …خیس و بارانی و باران همچنان یکه تازی می کند

به سمت آسمان نگاه می کنم …نه ماهی هست و نه ستاره ای….

انگار سقفی نیست و می توان تا بی نهایت تو را فریاد زد

یاد پروانه ای می افتم

یاد پروانه ای می افتم که امروز پیدا کردم…باز هم دلم پرواز می خواهد

چه خوب که فردا شب یلداست و من می توانم تو را :

یک دقیقه بیشتر دوست داشته باش

درباره نویسنده

مدیریت انتشارات

logo-samandehi