برشی از کتابها

برشی از کتاب در ساحل به دنبالت می گشتم نوشته ساراقبادلو

در ساحل به دنبالت می گشتم

در کتاب در ساحل به دنبالت می گشتم می خوانیم

فصل ۱

عقربه های ساعت جلو نمی رفت کلافه ام می کرد، گویا ساعت هم مانند من خسته شده بود. کاش می توانستم عقربه ها را  جلو می کشیدم. احساس خستگی مدت هاست در وجودم ریشه کرده است.به کلاس برگشتم و به سمت کمد آموزشی ام رفتم و خودم را با کتاب ها مشغول کردم تا متوجه زمان نشوم شاید حالم کمی بهتر شود که ناگهان صدایی به گوشم رسید

که می گفت:

« خانم یاری، خانم یاری…» صورتم را به عقب چرخاندم، چشمم به احسان افتاد.  می گفت:« من دیگه نمی خوام بیام مدرسه.»با ابروهای در هم گره خورده و متعجب گفتم، تو یکی از بهترین شاگردهای کلاس هستی، حیفه درس رو رها کنی. دلم می خواد دلیل نیومدنت رو بدونم. اما او حرفی نزد. می خواستم چیزی را که از چند هفته پیش در فکرم بود به او بگویم. توانسته بودم احساسات و رفتارش را مهار کنم.

دست های استخوانی

و نحیفش را به عنوان نیایش بالا گرفت و زمان درازی به همان حال باقی ماند. نگاهش کردم و لبخندی زدم اما او توجهی نکرد.به چشمان درشت قهوه ای و پوست گندمگون و ابروهای کوتاه و پرپشتش زل زدم و سر صحبت را باز کردم گفتم، بالاخره میگی چه اتفاقی افتاده؟ نگرانت هستم.اشک در چشمانش پرشد ادامه داد:« می خوام برم سر چهار راه ها فال بفروشم! دلم نمی خواد مادرم کار کنه. او بیمار شده هزینه های پزشکی بالاست.»

اما پدرم…

گفتم، نگران نباش. مادرت خوب میشه، با غصه خوردن تو چیزی درست نمیشه، باید به درس خوندن ادامه بدی هر روز هم بیای مدرسه.سرش را پایین انداخت و رفت. به طرف دستشویی رفتم و آبی به سرو صورتم زدم. احساس کردم قطرات آب تمام وجودم را شست و شو داد سبک شدم. ساعتم را نگاه کردم موقع رفتن بود. وسط پیاده رو قدم می زدم چشمم به مادر احسان افتاد.از ضعف و خستگی رنگ باخته بود. چشمانش مثل دو سوراخ سیاه میان سفیدی صورتش گم شده بود!.

کتاب در ساحل به دنبالت می گشتم را از اینجا تهیه کنید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

یک × 5 =