نسیبه توفیقی نویسنده کتاب فصل بارانی

نسیبه توفیقی نویسنده کتاب فصل بارانی

نسیبه توفیقی:

نسیبه توفیقی در یکم اردیبهشت ۱۳۶۲درآستانه اشرفیه گیلان متولد شد.

مقطع ابتدایی تادبیرستان را در مدارس آستانه اشرفیه گذراند. مدرک کارشناسی زبان وادبیات

فارسی را از دانشگاه پیام نور رامسر دریافت کرد.

عضو انجمن ادبیات داستان نویسی شهریار و دارای مدرک ممتاز نویسندگی است.

او مدرس زبان وادبیات عربی و ادبیات فارسیدر آموزشگاه علمی تیزهوشان راضیه است. از وی سه داستان کوتاه در مجله هفتگی اطلاعات به چاپ رسیده است. همکاری با روزنامه سرافرازان و چندینگزارش خبری را در کارنامه خود دارد . “فصل بارانی” اولین

اثرداستانی اوست که بزودی توسط انتشارات ستاره جاوید به چاپ خواهد رسید

فصل اول داستان این کتاب را در ادامه باهم می خوانیم

فصل اول       

حرفهای دکتر

حرفهای دکترمانند پتک برسر میرزا فرود آمد. گیج اش کرد. گرد پیری بر موهایش نشسته بود.

میرزا اندام  باریک و قدبلندی داشت. غمزده و پریشان سوار مینی بوس شعبان شوفرشد.

شعبان مثل روزهای گذشته صندلی کنار دستش را بهاو تعارف کرد و در جای همیشگی اش نشست.

اما بعد از احوالپرسی با میرزا دیگر چیزی نگفت وساکت ماند.

شعبان پیبرده بود که میرزا کم حوصله و دمق است گفت :

” میرزا مثل سابق نیستی؟ پکری مرد خدا . چیزی شده؟”میرزا دل ودماغ گفت و شنود را نداشت.

با شرایط روحی که داشت نمی خواست حرفی زده باشد که موجب رنجششعبان شود.

اما مجبور بود درجواب او حرفی بزند کهبی پاسخ نمانده باشد گفت:

“شعبان ، کار من و تو شده تمام شهر را گشتن.امروز منهم همان نتیجه ای را گرفتم که تو گرفتی.”

شعبان که از حرفهای او سر در نمی آورد،

شعبان که از حرفهای او سر در نمی آورد،در حالیکه مینی بوس را در سربالایی به زحمت بالا می کشید

نگاهش کرد و گفت :

” اگر خسته ای بگیر بخواب. به مقصد که رسیدیم بیدارت می کنم.”

میرزا که از خدا خواسته بود هیکل نحیف اش را به پشتی صندلی تکیه داد و آرنج استخوانی دست راستش را به لبه پنجره چسباند.

زیرچشمی سنگ ها و خارهای کنار جاده را که باسرعت از کنار آنها عبور می کردند تماشا می کرد .

شعبان معمولا میان راه بیش از ظرفیت مینی بوس مسافر سوار می کرد.

آن روز هم تنها مینی بوس او بود که به طور منظم مسافران چند روستا را تا شهر جا به جا می کرد.

در راهرو بقدری مسافر سوار کرد جای سوزن انداختن نمانده بود.

افراد خسته ای که

افراد خسته ای که از شهر بر می گشتند و جا برای نشستن نبود مانند گوشت قصابی از میله سقف مینی بوس آویزان شدند.

هوای داخل مینی بوس به نظر میرزاسنگین می آمد.

نفس کشیدن برایش سخت شده بود. شیشه را کنار کشید تا هوای تازه ای نفس بکشد.

با دستان زمخت و پینه بسته اش کلاه نمدی قهوه ای را ازسرش بر داشت.

نسیم ملایمی میان موهای جوگندمی اش دوید و پوست سرش را خنک کرد. هوا رو به تاریکی می رفت.

قسمت چپ سرش را دردی می گرفت و رهامی کرد.

بعد از شنیدن حرفهای دکتر، سردرد هم به دردهای قبلی اضافه شده بود.

میرزا تسبیح دانه درشت خود را از جیب کت بیرون آورد و هردانه که از زیر انگشت اش رد می

شد زیر لب می گفت :”یاشافی- یا شافی – یا شافی”

صدای زوزه ی مینی بوس حوصله همه را سر برده بود. میرزا پیچ و خم جاده را نگاه کرد. در دلش آشوب بود. چشمانش را روی هم گذاشت.

شعبان یاد گرفتاریهای خودش افتاد با خودش فکر می کرد:

” وقتی ازدواج کردم پدر و مادرم گفتند عقدم را با دختر عمویم در آسمانها بسته اند.

بنا به پیشنهاد خانواده، باکوکب دخترعمویم ازدواج کردم . دستم به دهنم می رسید. پس انداز داشتم.

حاصل ازدواجم پسری عقب مانده جسم و ذهنی شد. ناچار بودم دار و ندارم را بفروشم او را

نزد بهترین دکترهای شهر ببرم شاید بهتر شود که نشد. بعد از پانزده سال مداوا و زحمت، نه تنها بهبودی حاصل نشده بلکه فقر و نداری هم بر سایر مشکلاتم اضافه

شد.

یکی از مسافرها

یکی از مسافرها داد زد:” آهای شعبان! کجا رو نگاه می کنی؟ حواست کجاست؟ جاده رو بپا مرد.”

شعبان به خودش آمد. پریشانی افکار باعث شده بود بارها در جاده تصادف کند و مینی بوسش که همه ی امورات زندگی اش با آن می چرخید روز به روز قراضه تر و از رده

خارج شود. اگر مسافران مجبور نبودند حتی نگاهش نمی کردند. اما بجز آن مینی بوس، وسیله دیگری نبود. ناچار بودند زوزه ی مینی بوس و ناله های راننده اش هر دو را

تحمل کنند.

مسافرانی بودندکه عقیده داشتند شعبان دیگر هذیان می گوید و از نظر روح و روان، سلامت خود را از دست داده است. بعید نیست یک روز همه را با مینی بوس بفرستد

ته دره. لا به لای همه ی حرفها، تکیه کلامش این بود:” شکرت خدا. آخه کی گفته؟ کجای کتاب خدا نوشته شده که عقد دختر عمو و پسر عمو در آسمان ها بسته شده

که من یک عمر تقاص خرافات خانواده و اطرافیانم را باید پس بدم. من و مادرش به جهنم، این طفل معصوم چرا باید مانند تکه گوشت کنج خانه مچاله شود؟ درد خودم کم

بود، زخم زبان دکترها و دیگران را هم باید تحملکنم که می گویند مقصر ما هستیم نباید با فامیل وصلت می کردیم.”

همانطورکه

همانطورکه با خودش حرف می زد گاهی از آ ینه به میرزا نگاه می کرد.

ـ ” میرزا کاری از دست ما بر نمی آ ید، کار از مداوا گذشته، توکلت به خدا باشد شاید خودش کاری بکند.” این را دکترها به میرزا می گفتند.

چند ماهی می شد میرزا به شهر رفت و آمد می کرد تا چاره ای برای سردرد هایش پیدا کند. چند قرص رنگانگ و مسکن همیشه همراهش بود. این بار هم از مطب

دکتری بر می گشت که به عنوان پزشک حاذق به او معرفی کرده بودند. با این تفاوت که آب پاکی را روی دست او ریختند. صدای آمرانه ای میرزا را از عالم فکر و خیال

بیرون آورد:” عمو، پنجره را ببندید سردمان شده.”میرزا که تازه به خود آمده بود گفت:” ببخشید حواسم نیست که هوا یکدفعه سرد شده.” زیر لب آهسته زمزمه کرد:” یادم

رفته بود که هوای بهار مانند زندگی زن و شوهرها، دمدمی مزاج است یکبار خوش است و یکبار ناخوش.”

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *