طهران تا تهران -نویسنده شهره قائم مقامی

طهران تا تهران -نویسنده شهره قائم مقامی

طهران تا تهران

نام مجموعه داستانهای کوتاهی ست به قلم خانم شهره قائم مقامی،

که توسط انتشارات ستاره جاوید در روزهای پایانی سال 1396 به چاپ رسیده است.

شامل 7 داستان کوتاه

این مجموعه شامل 7 داستان کوتاه  و بعضا” تخیلی از زندگی روزه مره انسانهایی است

که در دهه های گذشته در شهر تهران زندگی می کردند .

که عبارتند از:

سخن غول

-مثلث ناهنجار.

-بازی شاهانه

– زندگی ادامه دارد

-خیابان بوستان سعدی

-دیداری در باغ نگارستان

– همه چیز در آتش

در ادامه قسمتی از داستان خیابان سعدی را با هم می خوانیم

خیابان بوستان سعدی 

به زودی می رسم به خیابان بوستان سعدی.یکی از فرعی های خیابان اسکندری جنوبی.

وقتی ازخیابان انقلاب که درگذشته آیزنهاور نام داشت،پیچیدم به اسکندریو پیاده روبه جنوب راه افتادم،

سرتقاطع اسکندری و رشدیه،نگاهم دنبال سینما اسکاربود.

شنیده بودم که دربحبوحه انقلاب آن را آتش زده اند و مدتی بعد به جایش مسجد

ساخته اند،حالا حسینیه توحید را به جایش می دیدم.

ودنبال مرغ فروشی مرغ حنایی نزدیک سینما گشتم.به نظرمن درست کنارسینمابود.

درحال حاضر

درحال حاضرزیر ساختمان سینما چند فروشگاه کوچک وبزرگ دیدم،

کمی آن طرف ترهم یک مرغ فروشی،که فکرنکنم همان باشدکه من به یاددارم.چیزعجیبی همنیست،

این همه سال گذشته ومن این طرف ها نیامده ام وخیلی چیزها تغییر کرده است.

ولی اگر عباس کفتری هنوز زنده باشد،که بعید می دانم،شبها کجا می خوابد؟

دراین مرغ فروشی جدید ؟صاحب مرغ حنایی همیشه چندقفس پرازمرغ وخروس داشت.

هرکدام را که مشتری انتخاب می کرد، شاگردمغازه فوری دوبال آن راازپشت میگرفت که ازدستش نپرد،

می بردش جلو ظرف آب تانوکی بزند،

و بدون توجه به قدقدیاقوقولی قوقولیش،دریک چشم به هم زدن سرش راباچاقوی تیزخود می برید.

پرش را هم بادستگاه پرکنی می کند وبدن بی پر و حتما هنوز گرمش را تو پاکت کاهی می داد دست مشتری.

شب ها که کار تعطیل می شد

شب ها که کار تعطیل می شد،عباس کفتری می رفت گوشه مغازه مرغ حنایی وروی یک نیمکت می خوابید.

ازمال دنیا فقط یک کله گرد وگنده داشت پرازموی فرفریریزکه دیگر سیاه بکدست نبود،

و دو دست لباس زیر و رو که حمام به حمام عوضشان می کرد و یک پالتوی افسری کهنه که زمستان و تابستان تنش بود.

تامدت ها درجه هایروی سردوشی پالتو را نکنده بود،

تااینکه روزی او را به دژبانی بردند وگفتنداین کارش خلاف قانون وبی احترامی  به یونیفورم ارتش است.

اما وقتی فهمیده بودند او قصد بدی نداشته و کمی هم کم دارد،ستاره ها را از روی سردوشی ها کنده و آزادش کرده بودند.

شاگردمرغ فروشی

شاگردمرغ فروشی برای اهل محل تعریف کرده بود که اوگریه کنان پالتویش راپوشیده بوده وآمده بوده به آنجا،دوروز سراز زانو برنمی داشته است وعزا گرفته بوده.وقتی

پدرم موضوع رافهمید،فرستاد دنبالش،ازاو دلجویی کرد وبه جای ستاره هاچندقبه به او داد وگفت “حالا ترفیع گرفتی. به جای ستاره های سروانی بیا این قبه هارابگیرکه

می تونی بااونا سرگرد وسرهنگ بشی”اما سفارش کردآنهارا روی سردوشی های پالتویش نچسباند.واو هم آن هارااززیر به سرشانه های  پالتووصل کرده بود.

پدرم خودش سرهنگ بود

پدرم خودش سرهنگ بودوعاشق کبوتر.ولی مادرم می گفت اگر مردم محل بفهمند که جناب سرهنگ کفتربازی می کند خیلی بداست.پس آشنایی باعباس کفتری برای

پدرم یک موهبت به شمارمی رفت.عباس بی جا ومکان همه روزها همینکه صاحب مرغ فروشی صبح زود می خواست کارش راشروع کند،زنگ خانه مارامیزد.زمستان

وتابستان جایش روی پشت بام مابود.جایی که پدرم چند قفس چندطبقه گذاشته بود،باکلی کبوترهای رنگ به رنگ.سفید،خالدار،پاپری،طوقی،سینه سفید،کاکلی،و….

دورادورپشت بام  دیواری یک متری کشیده شده بود وپدرم هرروزبعدازظهرکه به خانه می امدوناهارمی خورد،استراحت کرده ونکرده،می رفت بالاپشت

بام وسری به کبوترهایش می زد.

روزهای تعطیل

روزهای تعطیل هم ازصبح جایش  ان بالابود.کبوترهارایکی یکی نازونوازش می کرد،دانه می داد وپروازشان می داد.ومی نشست وچشم به اسمان می دوخت تادوباره

یکی یکی  برگردند وبنشینند. من هم گاهی می  رفتم گوشه ای می نشستم وتماشامی کردم.وقتی تواسمان اوج می گرفتند وخال می شدند،پا به پای پدرم وعباس

کفتری نگران میشدم که نکند برنگردند!..وهنگامیکه چرخ زنان بالای سرمان می دیدیمشان، نفس راحت می کشیدیم که برگشتند.امامن جنب نمی خوردم و نفس درسینه

حبس می کردم،وگرنه پدرم برم می گرداند پایین ومی گفت کبوترها می ترسند.

روزهای خیلی گرم تابستان

روزهای خیلی گرم تابستان هم تشت بزرگی را اب می کرد و انها را یکی یکی می گذاشت در ان و روی بالها و سرشان به ارامی اب می ریخت که خنک شوند.

درتمام اینلحظات چشم های عباس کفتری به معصومیت چشم های یک پسربچه سربه راه برق شادی می زد.طفلی عقلش هم درهمان بچگی جامانده بود و رشد

نکرده بود.تمام روزهای دیگرهفته که پدرم اداره داشت وخانه نبود، اوکبوترهارا پرواز می داد ومی نشاند،واب ودانه می داد.تمام زندگیش رسیدگی به زندگی آنها بود.

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *