خاطره عباس عابد ساوجی از استاد حشمت الله اسحاقی

خاطره عباس عابد ساوجی از استاد حشمت الله اسحاقی

استاد حشمت الله اسحاقی

 بیست و سوم دیماه 1396

سال 1385 بود. پس از چند ضربه با انگشت، در سالن را باز کردم. در میان سالن نیمه تاریک ، چشمم از روی

دختران و پسران جوان که روی صندلی ها نشسته بودند چرخید و گذشت و روی سن، بر چهرۀ مردی ثابت ماند

که موهایش فر خورده و پشت گردنش موج برداشته بود. چند تار مو تاب برداشته و بر روی پیشانی بالای

ابروهایش جا خوش کرده بودند. همان چند تار موی ریخته بر پیشانی اش مرا یاد شعر کوتاهی از خودم انداخت.

دوران ریش ستاری بود و موهای بلند مدل بیتل ها، و شلوارهای دمپا گشادهه های 55 – 60 که دل از همۀ جوانان

برده بود. رئیس کاخ جوانان مردی دوست داشتنی بود. در همه عمرش بیشتر از دو بیت شعر حفظ نکرده بود. هر

وقت روی سن می رفت تقاضا می کردیم همان دو بیت را شعر بخواند.

دکمۀ کتش را می بست، سینه را جلو می داد، نفس عمیقی می کشید و می خواند:

آخر از عشق تو ساکن در کلیسا می شوم

میکشم دست از مسلمانی و ترسا میشوم

میروم در کشتی عشقت نشینم همچو نوح

یا به ساحل می رسم یا غرق دریا میشوم

اما سخنران ماهری بود.

رسول نجفیان سه تاری داشت که همیشه کوک بود. پیش در آمد و پس در آمد هر برنامه ای به او ختم

میشد وترانه قوقولی قوقویش را بقدری خوانده بود و ما شنیده بودیم، همه ازبر کرده بودیم، با او دم می

گرفتیم.

وقتی نرده های کاخ جوانان را از جا کندند و کتابخانه در آتش انقلاب سوخت! همدیگر را ندیده بودیم.

بعد از 30 سال در بزرگداشت زنده یاد حسین پناهی رسول نجفیان را دیدم، همان آدم سی سال پیش بود، با

معرفت و با مرام، فقط پیر و صدایش بم شده بود.

سالها از آن زمان گذشته بود، مردی روی سن پشت میز نشسته بود، با لبخندی آشنا مرا دعوت می کرد بنشینم.

خاطرات گذشته های دور، یکباره جان گرفتند.

در میان خیل جوانان احساس غربت نکردم چون کسی روی سن نشسته بود که تقریبا” هم سن و سال خودم بود

و می توانست وضعیت مرا درک کند. ته سالن گوشه ای دنج نشستم .

مرد روی سن، آستینهای پیراهنِ راه راهِ خود را بالا زده، کت خود را روی پشتی صندلی انداخته بود و کیف دستی

اش کنار دستش بود و از روی لیستی که روبرویش بود افراد را برای قرائت شعر، به روی سن دعوت می کرد. سعد

از آنهمه سال که خارج از نوبت بودم، نوبت به من هم رسید. که خواندم:

طرّۀ موی تو بیت الغزلم

ذره ای گرد به دامان توأم

نتکانی دامن

و مرا

گرَدِ رهِ

چند

بی سر و پا گردانی…

هر نیم ساعت یکبار، بسته شکلاتی از کیف بیرون می آورد توسط یکی از بچه ها بین افراد تقسیم می شد تا

دهانشان را شیرین کنند. این مردِ روی سِن، کسی نبود جز استاد حشمت الله اسحاقی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *