تهران از طهران- نویسنده شهره قائم مقامی

تهران از طهران- نویسنده شهره قائم مقامی

تهران از طهران

نام مجموعه داستانهای کوتاهی ست به قلم خانم شهره قائم مقامی که توسط انتشارات ستاره جاوید http://www.setarejavid.com

در روزهای پایانی سال 1396 به چاپ رسیده است

این مجموعه شامل 7 داستان کوتاه  و بعضا” تخیلی از زندگی روزه مره انسانهایی است که در دهه های گذشته در شهر تهران زندگی می کردند

که عبارتند از:سخن غول-باران بهاری-چوبدار-خوانده ها-بیگانه ای در جنگل-مازراتی-غول عزیز

در ادامه قسمتی از داستان غول عزیز را با هم می خوانیم

غول عزیز

مانند همیشه

مانند همیشه صبح زود از خواب برخاست ،تا کاروزندگی را آغازکند.

سه روزبودکه مدرسه های تهران را به دلیل آلودگی هوا تعطیل کرده بودند،ودوباره آن روز باشروعامتحانات باز می شد.

درتمام سه ماه پاییز،روز به روز به این آلودگی افزوده شده بود، ودردوهفته اول زمستان ،که هوا سرد تر شده بود،

سنگینی هوا وآلودگی دست بهدست هم داده بودندو دودمه غلیظی به وجود آورده بودند.

ازطرفی هم کم آبی وخشکسالی مردم رادرتنگاگذاشته بود. از وسط تابستان آب جیره بندی شده بود و هنوزادامه داشت.

باز به سرفه افتاد

باز به سرفه افتاد ونفس کم آورد. شب پیش رفته بود دکتر، ودکتر گفته بود

“بهتره هرچه زودتر از این غول دود زا وبه بی آبی افتاده دوربشی.

” چرا خود دکتر این کار را نمیکرد؟ اوکه نمی توانست!

چون مانند خیلی ها خودرا ازاجزا واعضای بدن این غول بزرگ می دانست.

واکنون که حال غول بد شده بود،زندگی وسلامت آنها هم دچار مشکلشده بود.

باید همه دست به دست هم می دادند ،تا هرچه زودتر حال او خوب شود. غول که خوب وسالم بشود، آنها نیز خوبتر وسالمتر خواهند شد.

یک قاشق شربتسینه خورد ویک فش اسپری دردهانش زد،نفسش را داد بیرون واز جا بلند شد.

با آب یک بطری  نیمه پر، دست وروی خود را شست، وته آن راهم ریخت

پای گلدان خیلیکوچکی که لب پنجره آشپزخانه اش گذاشته بود.

می خواست

می خواست هرطور شده آن را زنده نگه دارد. وبا تاسف به دوگلدان بیرون پنجره نگاه کرد.

آنها دربالکن جمع وجور جلو آشپزخانه  بودند.یکی یاس  ویکی نیلوفر، و هردومدتها بود از بی آبی خشکیده بودند.

آخرین دانه های برنجی هم که کنارآنها برای  گنجشک ها پاشیده بود، هنوز همان جا بود، چون دیگر هیچ گنجشک وپرنده دیگری درآن

آسمان پردود وهوای آلوده پرواز نمی کرد.

برگ های سبز شهر هم دربرابر این هوا قادر به تنفس نبودند وخیلی هایشان خشک شده بودند،حتی کاجهای همیشه سبز.

اندیشید چه خوب

اندیشید چه خوب که تنها فرزندش درچنین موقعیت سختی که نه هوایی برای نفس مانده ونه آبی برای زندگی ، برای ادامه تحصیل به خارج رفته است، وشوهرش هم

برای ماموریت به شهری دیگر. هرچند شب ها دربی برقی وتاریکی حوصله اش سر می رفت . نه هم صحبتی داشت ونه تلویزیونی درکاربود،ونه رایانه ونه اینترنت. کم

شدن آب سد ها مگر می گذاشت توربین های برق تولید کنند؟ شب گذشته موبایلش رایادش رفته بودشارژکند و از نیمه شب برق رفته بود. حالا فقط یک خطش پر بود.

آه، داشت دیرش می شد!به سرعت لباس پوشید،ماسک سفیدش را جلودهان وبینی بست،ودستگاه کوچک تصفیه هوای شخصی خودرا به گردن آویخت،وراه افتاد.دیگر

تنها ما سک پاسخگوی آن هوای آلوده نبود، وهرکه توانسته بود، یکی از همان دستگاه های کوچک تهیه کرده بود. برق نبود وآسانسور خاموش، باید پله های شش طبقه

را کورمال کور مال می رفت پایین. باز فکر کرد چه خوب که خانه اش به دبستانی که درآن ناظم است، دورنیست ومی تواند پیاده برود.

هردو درخیابان پاسداران

هردو درخیابان پاسداران بودند. سه ماه می شد که ماشینش را بیرون نبرده بود تا به سهم خود درمبارزه با آلودگی هوا نقشی داشته باشد. وهنگامی که صف طویل

ماشین ها را دید که منتظرند تا برق بیاید وبنزین بزنند،ازپیاده رفتن خود بیشتر خوشحال شد. پمپ بنزین  چند چهارراه پایین تر از خانه اوبود وصف به آنجا رسیده بود!

وسایل نقلیه عمومی هم آنهایی که می توانستند کار کنند، به قدری شلوغ شده  بودند که سوار شدنشان مصیبت بود.چقدر روند زندگی کند وکسالت بارو سخت شده

بود.!  تکرار مکررات خسته کننده وبی مزه. وای که یادش رفته بوداسپری خود را بردارد !…باخودگفت” امیدوارم لازم نشه. ” و به راه خود ادامه داد.

به فروشگاه کوچک

به فروشگاه کوچک بین راه رفت تا برای صبحانه اش در مدرسه بیسکویت بخرد. چند مشتری دیگر هم بودند، چه بوی تند عرقی پیچیده بود! دراین روزها بیشتر مردم بد

بوشده  بودند و عطر وادوکلن ها فقط چند دقیقه بوی خوش داشتند وبعد با عرق بدن آمیخته می شدند وفضا را بد بو تر می کردند.خودش عادت داشت هرروز دوش بگیرد ،

یادش به خیر!…حالا هفته به هفته اگریک دوش چند دقیقه ای وهول هولکی هم می گرفت ، خدارا شکر می کرد وخوشحال می شد!داشت از فروشگاه درمی آمد، که

یکی از سمفونی های موزارت ازکیفش شنیده شد وشتابزده موبایلش را درآورد. پسرش بود.

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *